Sweetheart
من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم تا بیاید علف خستگی ام را بچرد
مرا دریاب که شبهایم پر از درد است که هر دم این دلم تنگ است گم شدم در پس این روزهایی که از هم میگذرند و من همواره از همیشه تا همیشه با همه ی دلتنگی که با من است نه برای کسی که فقط برای خویشتن میخوانم و مینویسم تا شاید برسد فقط لحظه ای آرامشی را که هر ثانیه انتظار امدنش را دارم منم آرامشی تلخم سکوتم میزند فریاد تنهایی مثل این است که در آتش روز ظلمت سرد شب اش مستتر است مثل این است که از اول شب غم فردا پس در منتظر است خانه ویران ! که در او حسرت مرگ اشک می ریزد بر هیکل زیست ! خانه ویران ! که در او هر چه که هست رنج دیروز و غم فردایی ست ! راه بهشت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد با دو جانورش پيش رفت. پي ببرند. شدت تشنه بودند. در يك پيچ رو به مرد دروازه بان کرد: »روز به خير، اينجا کجاست دلتان مي خواهد بنوشيد. بنوشد. از نگهبان تشكر کرد و به رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، شد. مردي در زير سايه خوابيده بود. که مي خواهيد بنوشيد. برگرديد. اين اطلاعات غلط باعث که حاضرند بهترين کاشکي پدرم ميدانست دل بی تاب من از گریه پر است آه افسوس کسی نیست که دنیای مرا بشناسد.......... ببین ببین و دریاب ببین دستهای بی تاب و منتظرم را و دریاب که من تا بینهایت زندگیم تنهایم باور کن اندکی از لحظه های سخت زندگیم را باور کن نگاه کن نگاه کن و ببین .... نمیدانم چرا هر روز میخواهم تو را بینم نمیدانم چرا هر روز میخواهم تو را بویم چرا میخواهمت هردم نمیدانم چرا وقتی تو را دارم دلم آرام آرام است نمیدانم چرا آرامشم هستی ندایی از درون و باطنم هستی کاش مي شد درد را فرياد زد
مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از کنار درخت
و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترك کرده است و همچنان
گاهي مدت ها طول مي کشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان
پياد ه روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به
جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که
که اينقدر قشنگ است؟
دروازه بان: روز به خير، اينجا بهشت است.
- چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: »مي توانيد وارد شويد و هر چه قدر
- اسب و سگم هم تشنه اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب
راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي
دروازه اي قديمي بود که به يك جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي
درخت ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ ها چشمه اي است. هرقدر
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي توانيد
مسافر پرسيد: فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!
سردرگمي زيادي مي شود!
- کاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي کنند. چون تمام آنهايي
دوستانشان را ترك کنند، همانجا مي مانند...
بخشي از کتاب »شيطان و دوشزه پريم «، پائولو کوئيلو
دل من پر درد است
تن من بي جان است
کاشکي ميدانست
که تمناي دلم پرواز است
که دلم خسته از اين
هستي بي احساس است
کاشکي مادر من
خبري داشت
از اين رنج و سکوت
خبري داشت
از اين
گريه ي پنهاني من
کمي از حس مرا
کاش
که او ميدانست
کاشکي خواهر من
کمي ار درد مرا
ميفهميد
کاشکي ميفهميد
که پر از فريادم
که دگر
خسته از اين
هستي پر اجبارم
اين همه ديوانگي را داد زد
کاش مي شد وقت عاشق گشتن و تنها شدن
رنج و آه عشق را فرياد زد
کاش شبهايم کمي آرام بود
دل در اين دنياي بي احساس و سرد
گرم ز گرماي وجود يار بود
کاش تنها يک نفر مي دانست
اين دل خسته ي من
پر ز حسرت
پر ز احساس نياز
دست پر احساس
يک انسان است
| Design By : Night Skin |



