تبليغاتX
Sweetheart




















Sweetheart

من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم تا بیاید علف خستگی ام را بچرد


               مرا دریاب 

                        که 

                  شبهایم پر از درد است 

                         که هر دم این دلم تنگ است 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:57 توسط sweetheart| |



گم شدم در پس این 

روزهایی که از هم میگذرند و 

من همواره 

از همیشه تا همیشه 

با همه ی دلتنگی که با من است 

نه برای کسی 

که فقط برای خویشتن میخوانم 

و مینویسم 

تا شاید برسد 

فقط لحظه ای 

آرامشی را که هر ثانیه 

انتظار امدنش را دارم 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:1 توسط sweetheart| |

 

    منم

       آرامشی تلخم

          سکوتم میزند

               فریاد تنهایی

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:40 توسط sweetheart| |

 

مثل این است که در آتش روز

ظلمت سرد شب اش مستتر است

مثل این است که از اول شب

غم فردا پس در منتظر است

خانه ویران ! که در او حسرت مرگ

اشک می ریزد بر هیکل زیست !

خانه ویران ! که در او هر چه که هست

رنج دیروز و غم فردایی ست !

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط sweetheart| |

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:29 توسط sweetheart| |

 

راه بهشت


مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند. هنگام عبور از کنار درخت

 عظيمي، صاعقه اي فرود آمد


و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترك کرده است و همچنان

با دو جانورش پيش رفت.


گاهي مدت ها طول مي کشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان

پي ببرند.


پياد ه روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به

شدت تشنه بودند. در يك پيچ


جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که
چشمه اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر

رو به مرد دروازه بان

کرد: »روز به خير، اينجا کجاست


که اينقدر قشنگ است؟


دروازه بان: روز به خير، اينجا بهشت است. 


 - چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.


دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: »مي توانيد وارد شويد و هر چه قدر

 دلتان مي خواهد بنوشيد.


- اسب و سگم هم تشنه اند.


نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب

بنوشد. از نگهبان تشكر کرد و به


راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي

رسيدند. راه ورود به اين مزرعه،


دروازه اي قديمي بود که به يك جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي

 شد. مردي در زير سايه


درخت ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ

خوابيده بود.


مسافر گفت: روز به خير


مرد با سرش جواب داد.


- ما خيلي تشنه ايم.، من، اسبم و سگم.


مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ ها چشمه اي است. هرقدر

که مي خواهيد بنوشيد.


مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي توانيد

 برگرديد.


مسافر پرسيد: فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست؟


- بهشت


- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!


- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.


مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

 اين اطلاعات غلط باعث


سردرگمي زيادي مي شود!


- کاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي کنند. چون تمام آنهايي

 که حاضرند بهترين


دوستانشان را ترك کنند، همانجا مي مانند...


بخشي از کتاب »شيطان و دوشزه پريم «، پائولو کوئيلو

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:57 توسط sweetheart| |

 

کاشکي پدرم ميدانست
دل من پر درد است
تن من بي جان است
کاشکي ميدانست
که تمناي دلم پرواز است
که دلم خسته از اين
هستي بي احساس است
کاشکي مادر من
خبري داشت
از اين رنج و سکوت
خبري داشت
از اين
گريه ي پنهاني من
کمي از حس مرا
کاش
که او ميدانست
کاشکي خواهر من
کمي ار درد مرا
ميفهميد
کاشکي ميفهميد
که پر از فريادم
که دگر
خسته از اين
هستي پر اجبارم

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:30 توسط sweetheart| |


دل بی تاب من از گریه پر است

آه

افسوس

کسی نیست که دنیای مرا بشناسد..........

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:4 توسط sweetheart| |

 

ببین

ببین و دریاب

ببین دستهای بی تاب و منتظرم را

و

دریاب  که

 من

تا بینهایت زندگیم تنهایم

باور کن

اندکی از لحظه های سخت زندگیم را باور کن

نگاه کن

نگاه کن و ببین ....

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:26 توسط sweetheart| |

نمیدانم چرا هر روز میخواهم تو را بینم

نمیدانم چرا هر روز میخواهم تو را بویم

چرا میخواهمت هردم

نمیدانم چرا وقتی تو را دارم

دلم آرام آرام است

نمیدانم چرا آرامشم هستی

ندایی از درون و باطنم هستی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:26 توسط sweetheart| |

 

کاش مي شد درد را فرياد زد
اين همه ديوانگي را داد زد
کاش مي شد وقت عاشق گشتن و تنها شدن
رنج و آه  عشق را فرياد زد
کاش شبهايم کمي آرام بود
دل در اين دنياي بي احساس و سرد
گرم ز گرماي وجود يار بود
کاش تنها يک نفر مي دانست
اين دل خسته ي من
پر ز حسرت
پر ز احساس نياز
دست پر احساس
يک انسان است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:18 توسط sweetheart| |


Design By : Night Skin